سلام خداییش نه دوست دارم به خودم الانو کوفت کنم نه به شماها.ولی

الان میخوام قشنگ بشینم گریه کنم الان فحش میدین که حالم به هم خورد

اینقدر اعصاب خرد کردی بااین گریه هات اه خاک توسرت بگین بگین ولی

به خدا تو خودم مونده بودم و حالم بد بود هیچ جایی نمیتونم برم و درددلامو

بگم جز تو این وبلاگ دیگه نمیخوام حرفای کلیشه ای زندگی سخته وتلخه

و کوفته و ....بگم نه اصلا فقط الان دلم پره همین کاش این پر بودنشو

خالی میگردم الان لجم گرفته از به اصطلاح آدمای زودقضاوت کن و آدمایی

که میخوان بگن دختر یا پسر پیغمبرن و نیستن آدمایی که مثل .....ها راه

میرن میگن ما از غرور و دروغ متنفریم درحالی که دارن میترکن اینقدر

دروغ میگن و مغرورن...تقریبا الان حالم به هم میخوره میدونم دودقیقه

بعد خوب میشم الان دارم فکرمیکنم چقدر بدبخت خوشبختم.چه بدبختیم

که تنهای تنها شدم و چه خوشبختیم که مثل خیلی آدما خیلی دروغ

نمیگم واگه گفتم اینقدر اعصابم خردمیشه که میرم راستشو میگم

اصلا هم از خودم تعریف نمیکنم میگم که منم حدود40درصد دروغگو ام

اه کوفت حالم به هم خورد اینقدر دروغ دروغ کردم.چقدر زندگی کلیشه

ایه.چرا اینجوریه؟پس چرا نمیمیریم؟

انگار مدتی است که احساس می کنم،


خاکستری از دو سه سالِ گذشته ام


احساس می کنم که کمی دیر است!


دیگر نمی توانم هر وقت خواستم


در بیست سالگی متولد شوم


انگار، فرصت برای حادثه از دست رفته است


از ما گذشته است که کاری کنیم


کاری که دیگران نتوانند


فرصت برای حرف زیاد است ، اما...


اما اگر گریسته باشی...


آه ... مردن چقدر حوصله می خواهد


بی آنکه در سراسر عمرت، 


یک روز ، یک نفس، بی حس مرگ زیسته باشی !


انگار این سالها که می گذرد،


چندان که لازم است، دیوانه نیستم!


احساس می کنم که پس از مرگ ،


عاقبت ، یک روز ، دیوانه می شوم !


شاید برای حادثه باید گاهی


کمی عجیب تر از این باشم


با این همه تفاوت، احساس می کنم


که کمی بی تفاوتی، بد نیست


حس می کنم که انگار، نامم کمی کج است


و نام خانوادگی ام ، نیز از این هوای سربی خسته است


امضای تازه ی من ، دیگرامضای روزهای دبستان نیست


ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم


ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم...


آنجا که ناگهان، یک روز


نام کوچکم از دستم افتاد،


و لابه لای خاطره ها گم شد


آنجا ، که یک کودک غریبه


با چشم های کودکیِ من نشسته است


از دور لبخند او چه قدر شبیه من است !


آه ، ای شباهت دور!


ای چشم های مغرور !


این روزها که جرأت دیوانگی کم است


بگذار، باز هم به تو برگردم !


بگذار دست کم، گاهی، تو را به خواب ببینم!


بگذار در خیال تو باشم!


بگذار ...


بگذریم!


این روزها، خیلی برای گریه دلم تنگ است !



(قیصر امین پور )

الان بهتر شدم این وبلاگ نبود دق میکردم نمازروزه هاتون قبول التماس دعا.....