دل نوشته های یه خل و چل

هرآن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق

براونمرده به فتوای من نماز کنید

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 13:20 توسط م ح د ث ه|

هه.........

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 19:24 توسط م ح د ث ه

گاهی به چیزایی شک میکنم مث خدا و دین و مذهب و...همیشه خودمو سرزنش

میکردم که چرا نمیتونم به یه قاطعیت برسم....life of pi دیدم دیروز.میگف شک خوبه

باعث میشه ایمان قوی تربشه....دیگه خودمو بخاطرشک هام سرزنش نمیکنم...

بهشون افتخارمیکنم....به خدانزدیک ترمیشم...

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 16:18 توسط م ح د ث ه|

هممممممممممممه چی عوض شده....همهههههههه عوض شدن....خیلیارو شناختم

کسایی که فکرشو نمیکردم یه روزی اینجوری بشن....ولی هستن کسایی تو زندگیم

که فرشتن.کسایی که هیچوقت عوض نشدن و نمیشن و همیشم بهشون میگم

که تو عوض نمیشی...امشب شب خوبی بود.شبی با دوچرخه و باد و جیغ و رویا

و یکی از همون فرشته ها......

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 22:36 توسط م ح د ث ه|

دلم این روزا یه مزرعه میخواد...یه مزرعه ی بزززززززرگ که آروم آروم روش

دراز بکشم و چشامو ببندم و یه خوشه گندمم تو دهنم باشه(مث فیلما).

این روزا دوس دارم یه مگس باشم...(شایدم به قول مریم یه کلاغ...)هرچیز

دیگه جز انسان....دیگه از انسان بودن خستم...نه که شعاربدم که وای خدا

چقد ادما بد شدن و فلان...نه فقط دوس دارم یه موجود دیگه بشم...

پ.ن1:بوی ماه رمضون و شب زنده داری و ولگردی با دوستام و فیلم دیدن و

کتاب خوندن میاد..

پ.ن2:دوچرخمو باد کردم و دستمال کشیدم و آوردمش از انباری بیرون...

هیچ عشقی به پای عشق به دوچرخه نمیرسه

پ.ن3:دوست عزیز وب من هیچوقت خاک نمیخوره...!


نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 15:50 توسط م ح د ث ه|

گاهی وقتا باید همه چی دونفره باشه.غذاخوردن دونفره...قدم زدن دونفره

خندیدن دونفره و گریه کردن دونفره...یه نفری بودن گاهی وقتا حرص آدمو

درمیاره...من اون یه نفرم همیشه تو خیالمه و همیشه تو خیالم باهاش

میخندم و باهاش گریه میکنم و باهاش قدم میزنم...اون یه نفر

آدم خوب و آروم و دیوونه ایه...خیلی دوسش دارم...مطمئنم همتون اون یه

نفرو دارین...میتونه مث من تو خیالتون باشه و تو رویا باهاش از یه نفره

بشین دونفر یا میتونه تو زندگی واقعیتون باشه که باهاش بشین دونفره

که اگه اینجوریه خوش بحالتون...(این پستمم اصصصلا عاشقانه نبودا...چون

از عاشقانه نوشتن بدم میاد فقط حرف دلمو زدم همین...)

1-این آهنگ یه نوستالژِی محشره برام...بذارخیال کنم اگرچه بیخیالمی...

2-شدم آدمی که هرخری سرراشه درک میکنه ولی خودشو هیچکس

درک نمیکنه...

3-چقد اون لحظه ای که میفهمی تو زندگیت پراز آدمه ولی آدم تنهایی

هستی لحظه ی وحشتناکیه...من این لحظه رو دیروز ساعت 8:25 دقیقه

نزدیک غروب احساس کردم...

4-فائزه خیلی دوست دارم...واقعا از نسل صدفی...

5-سپیده دلم برات تنگ شده.

6-امام رضا دلم برات تنگ شده...برا گریه کردن تو حرمت و نشستن روی

کاشیای حرمت که توسرمای زمستون گرم گرمن...دیدن حرمت از پشت

پرده ی اشک یه آرامشی داره که با هیچی عوضش نمیکنم...

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 14:14 توسط م ح د ث ه|

چقدر دوستت دارم...چقدر وقتایی که پیشمی آرومم ...چقدر چشمات آرامش

بخشه...چقدر دستات گرمه حتی وقتی که از بیرون اومدی و هوا یخ یخ بوده...چقد

اون لحظه ای که اسممو صدا میزنی دوست دارم...چقدر محشری...الان پیشم

نشستی و ساکت غرق کتابی و مثل همیشه ساکتی و آروم...گاهی سرتو بلند

میکنی میگی کم شارژاینترنتو هدر بده...چقدر این روزا دوست دارم بغلت کنم...



بابا عاشقتم...اسطوره ی منی...

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 21:1 توسط م ح د ث ه|

هیچ لذتی رو با دوچرخه بازی و بعدش پریدن زیرکولر و بالاکشیدن پتو تا خرخره و

و خوندن مجموعه شعرای حسین پناهی و درهمون حال گوش دادن به شادمهر

 و بعدش  خوابیدن و خواب حسین پناهی رو دیدن عوض نمیکنم...


این لحظه و همیشه!

به یاد مارجا نیکا!

عزیزترین موجودِ معاصرم!

که در اعماقِ این دریای وهمُ هولُ مرگ،

مرواریدِ اکتشافاتم شد

و اکنون

یگانه وُبی تا

می درخشدُ ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن می کند!

به یاد او که شبیهِ هیچ کس نیست!

شبیه هیچ کس

الّا رویاهای دور و دراز خودم!

بهانه ی همه ی دویدن ها وُایستادن ها وُخوابیدن ها!

بهای همه سکندری ها وُ خیره گی ها وُدل تنگی ها وُ بی خوابی ها!

سبزِتُردِ هفت ساله گی

و طلای همیشه!

آسمانِ درختانِ بادامِ همه بهارها!

سنگ ها وُگُل سنگ های همه کوهستان ها

و گلِِ گُل بوته های ارغوان همه ی تپه ها!

نازِ همه ی بابونه ها!

معجزه ی همه آواها،

که همراه با زمین،

چشم سنجاقک احساس را به طلوعی دوباره می کشاند!

هفت لایه ی زمین!

هفت پرده ی آسمان!

همه جا!

همه جا!

همه جا تو بودیُ دلم را به بازی می گرفتیُ نمی شناختمت!

در داستان های روسی،

پشت پنجره،

سر برشیشه یخ بسته،

برفِ سنگینِ خیابان ها را تماشا میکردی

و در شعر آمریکای لاتین،

با موهای وِزوِزِ هرگز شانه نخورده وُصورت خاکی،

چون سیب زمینیِ تازه از خاک درآمده یی،

چشم ها را تنگ کردی

و خیره بر دوربین خبرنگار غریبه ماندیُ هیچ نگفتی!

افسوس همه دریاها!

ژرفای همه افق ها!

جذبه همه خاک ها

و آن حس غریبی که بناهای متروکه می دهند!

چمن زادگاه گوزن های خسته ی مهاجر!

رقصِ خوشه ها!

طعمِ گل!

طعمِ ازگیل!

عطر تنباکو

و معماری سرسریِ قاب پروانه ها!

زنگوله ی فریبای همه ی بادها!

پاریسِ توریستِ بنگلادشی دل!

همه ی زمین،

با رنگین کمان های هزار رنگش!

آخرین آیه از کتابی مقدس که در خاطره ی جهان مانده است!

لالای رامش گرِ کودکِ عقل!

آدرس خدا!

زیبا ترین ترجمان ربو بیّت!

بها و بهانه!

بهانه و بها!

هستی کوچک من،

با کهکشانهای دورُ نزدیکش!

زمین کوچک من،

با آلپ هل وُ البرزهاوُاطلس وُ

نمک ها وُگوگرد ها وُمیخک ها و سنگ ها

و صحراها وُ شقایق ها وُ شهرها وُدرخت ها وُنروژهایش!

همه ی نمراتِ کسریِ ریاضیاتِ دبیرستانِ وجود!

به یادِ تو!

یادم!

تنها یادم!

این لحظه وُ همیشه



حسین پناهی




پ.ن 1:این شعر به شدت منو یاد جانی میندازه...این روزا به شدت به جانی نیازدارم


پ ن2:فائزه تولد امیرسبحان مبارک...


نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 0:18 توسط م ح د ث ه

در بیشه زار چشمانت به دنبال بهانه ای برای آشنایی می گشتم به ناگاه نشانه ای آشنا و مبهم مرا به سوی خود کشاند او من بودم چهره ای دیگر از من درون تو ...


پ ن1:این جمله رو یکی از آدمای زندگیم برام گفته.بدون اغراق بهترین جمله ایه که تو این چن ساله شنیدم...


پ ن2:عاشق کسیم که این جمله رو گفته.

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1391ساعت 3:19 توسط م ح د ث ه

آدما دیگه همش فکرخودشونن.همه و همه...حتی خودمن.دنیا شده دنیای بی عدالتی دنیای آدمای مغرور دنیای کمبود آدمای خوب....دنیای مسخره ای شده.تو این دنیا همه  به هم بی احترامی میکنن.یکی ازبزرگترین بی احترامی ها بی احترامی به نسل منه.هروقت هندزفری تو گوشمه میگن دیوونه میشی از بس این خراب شده تو گوشته و غریبه ها به وز وز هندزفری تو گوشم با چشم غره رفتن عکس العمل نشون میدن هروقت یه آهنگ به قول خودشون دامب و دومبی میذارم که به نظر خودم و به سلیقه ی موسیقی خودم اثر قابل دفاعیه خیلیا ازجمله بابام میگن اه این چیه؟و خاموشش میکن و میخوام برم دریا کنار حمیرا میذارن!وقتی فیلمی میبینم و ازش لذت میرم(اونم یه فیلم واقعا قابل دفاع)اگر برا کسی بذارم از دهه های قبل میگه این چیه؟بشین فیلمای فردینو ببین....نسل من بدبخت ترین نسل دنیاست... نسل من یعنی نسل هندزفری....نسل من یعنی نسل اینترنت...نسل من یعنی نسل فیس بوک....نسل من یعنی نسل فیلمای هالیوودی رو هرروز 10باردیدن....نسل من یعنی روزی20 بار عاشق شدن و 30بار فارغ شدن.....نسل من یعنی هرروز 5ساعت پای تلفن بودن و 3ساعت گردش بیرون....نسل من یعنی شلوار پاره لی...نسل من یعنی مرگ بر چادرساده...نسل من.....نسل من بدبخته.نسل من نوستالژی شما دهه پنجاه و شصتیارو نداره...ولی نسل خوبیه...خیلی خیلی خوب....به افتخار همه دهه هفتادیا 1دقیقه سکوت!

 

پ ن1:ببخشید اگه پست سگانه بود....

 

پ ن2:لطفا به نسل من احترام بذارید...همین!


  /**/

/**/

پ ن3:امروز تولد تیم برتون...دیوونه ی عزیزم

تولدت مبارک...


پ ن4:تولد یکی از محشرترین دوستام(فائزه)هم بود

تولدت مبارک خاله خانوم!


 /**/

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 22:52 توسط م ح د ث ه

امروز تولد کسیه که خیلی باهاش خاطره دارم کسی که واقعا خاصه

کسی که شدیدا بهش علاقه دارم و باهاش گریه میکنم و میخندم....

محسن چاوشی عزیزم تولدت مبارک...
دلت که مي لرزيد من با چشام ديدم
تو ذل تابستون چقدر زمستونه
هوا گرفته نبود دلم گرفت اون شب
به مادرم گفتم هنوز بارونه ... هنوز بارونه
قطار رد شدو رفت مسافرا موندن
مسافرا که برن قطار ميمونه
توبرف باروني قطار قلب منه
قلب شکسته ي من تو برف مدفونه
دونه به دونه غمي، ريل به ريل شبم
غم توي خونه ي من هر شبو مهمونه
بگو شب بخوابه من بیدارم...
من شبو زنده نگه میدارم...
 يه شب که سردم بود به مادرم گفتم
هوا که سرد ميشه ياد تو ميفتم
طفلي دلش لرزيد دلش دوباره شکست
تو ذل تابستون توکوچه برف نشست
مسافرا شعرن تو برف وباروني
قطار قلب منه چشمتوپنجره هاش
پنجره ها بستن مسافرا خستن
ببار تا دم صبح به فکر هيچي نباش
دونه به دونه غمي، غصه به غصه شبم
کاشکي يه روز صبح شه کاش فقط اي کاش
بگو شب بخوابه من بيدارم
من شبو زنده نگه مي دارم ...

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 15:30 توسط م ح د ث ه

کل جاده رو چاوشی گوش دادم بعدشم دی برگ و ادل.....تابستون شروع شده ولی برای من نه.....دوس دارم سیگار برگی که داییم یادگاری داره بکشم.....شوهرخالم میگف یه زنی با بچش اومده بود بچش بی تابی میکرد گفتم چشه باکلی خجالت گفت چن روزه هیچی نخورده غذانداریم پولم نداریم.....شوهرخالم تا3 روز ناراحت بود.....منم تا3 روز...من و شوهرخالم کپ همیم.....شاید چون متولد تیریم...شباهتمون اینه که خوره ی کتابیم.....تفاوتمون اینه که اون کفتربازیم دوس داره.....عروسی داشتیم خیلی مسخره بود.....مثل همه عروسیا.....عاشق حمیدنعمت اللهم.....خونه ی قدیمی مامانیمو کوبیدن به کل. با باباییم رفتم ببینم خونه قبلیو تا درو بازکردو خونه ی خراب شدمونو دیدم اشکم ریخت.....خونشونو دوس داشتم خیلی ازش خاطره داشتم......خصوصا از درخت سیبش.....میخواستم تئاتر تبارشناسی دروغ و تنهایی رو برم ببینم وقت نشد.....مرده شور هرچی خریدو کیف و کفشه......رفته بودم آتلیه عکاس باشعوری داشت ذوق کردم.....خیلی وقته آدم باشعور ندیدم......قصه های امیرعلیو گیر اوردم......این بشر استعداد محشری داره.....کتاب نامه ای به پدر از کافکارو گیر آوردم.....میخونمش .......آلیس یودیت هرمانو خوندم ......محشر بود.....

امروز تولدمه.....هیچ ذوقی ندارم.....خیلی وقته سرخاک مبینا نرفتم.....باهام قهره.....مطمئم....دیروز به ماندانا گفتم مبینا سریع برگشت نگام کرد......گاهی فک میکنم خدا روح مبینارو گذاشته تو جسم ماندانا......امیدوارم.....یه عروسک دارم چشاش همیشه بستس براهمین بهش میگم مبینا....ماندانا خله.....میخنده یهو گریه میکنه.....عاشقشم.....عاشق هوای آلوده ی تهرانم.....یه اشعاری گیراوردم از عشقم ریچارد براتیگان..... محشر بود.مثلا یه شعراش:

چرخان مثل یک روح....در پایین یک بالا....سرگردان شده ام....درهمه ی حجمی که....زندگی خواهم کرد....بدون تو....

پ.ن.1:حس خوب و بدی دارم.چقدر بده دوتاچیز متضاد تو آدم به وجود بیاد...

پ.ن.2:دلم برا اون بچه گرسنه میسوزه

پ.ن.3:حتما کتاب امیرعلیو گیربیارین...

پ.ن4:دلم دارالسلام میخواد

پ.ن5:عاشق این پستم شدم

پ.ن6:خستم

پ.ن7:نمیدونم چرا یهو اینقدر پی نوشت اومد تو مخم...این از شروع تابستونم....

  /**/

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 2:45 توسط م ح د ث ه

هندزفریمو محکم کردم تو گوشم صدا گوشیمو تا ته ته کردم و ازاولین آهنگ  شروع کردم....بعد از دوسه ساعت چشامو بازکردم حس کردم پاهام رو زمین نیس انگار داشتم تو یکی از رویاهام راه میرفتم.هیچوقت از آهنگای بی کلام خوشم نمیومد وحوصلشونونداشتم ولی این آلبوم منو عاشق آهنگای بی کلام کرد.وای ریتم آهنگاش رویایی بود تو گوش راستم صدا پیانو بود توگوش چپم ویلن تو گوش راستم صدای دف بود تو گوش چپم گیتار و پس زمینه ی بعضیاش ناله ی یه زن و یه مرد هم شنیده میشد وای بعضیاش مثل یه لالایی آرومه وخوابت میکنه و بعضیاش دیوونه بازیه.واقعا قشنگ بود و رویایی.خود کارن همایونفرم آدم رویایی ایه.لینک دانلود آلبوم سرانجامو که عاشقش شدم گذاشتم. زیرشم حرفای خود همایونفرو تا ببینید چقدرآدم باحال و رویایی ایه.

 


کودکی ام به فیلم های وسترن قد نمی دهد که عاشقانه دوستشان داشته باشم.اما کوچک که بودم سینمایی بود به اسم سینما دیاموند ،کنار کمپانی بی ام و روبروی امجدیه سابق.و آن دوران سینما چه چیز خوبی بود.جنگ ستارگان ،کینگ کنگ،قصه عشق وبانی و کلاید، لویی دو فونس، جاده،و... آلن دلون هنوز جوان بود.از سینما که بیرون می آمدم سست بود این زانوها پایم انگار روی زمین نبود.و چه شبهایی بود شبهایی که سینما رفته بودم تا صبح رویا ،شمشیرهای لیزری،نجات دادن دوچرخه دخترهمسایه از دست بچه ها ی مزاحم به روش کلینت ایستوود. از این خیال بافی ها با موتیف جاودانه برخورد نزدیک از نوع سوم که میشد با پیانوی خانه زد.بعدها سینما سینه موند و همسایه اش پارامونت که چه والت دیسنی هایی داشت و عجب بوی پاپ کورن و بلالی آنجاها بود. صدای انقلاب هم می آمد .سینما بولوار و گوزن ها،پولیدور و از نفس افتاده،حباب با عینک سه بعدی و پدرخوانده که هنوز یک بود.و خبر رکس آبادان بود و فیلم های بعدی را که با ترس دیدم و گاهی تجربه چسبیدن به درسالن تاریک سینما اما ترس از آتش هم نمیتواند چشمت را از این پرده بگیرد. آتش ،آتش است حتی در سینمای فضای باز کانون یا درایو این سینمای متل قو. سینمایی دیگر نسوخت فقط چیزی درون ما میسوخت.چقدر زشت بود رفتار من .ناسلامتی عاشقانه ی داشتم به نام پیانو که با زندگی،کودکی،رویا وعاشقانه هایم گره خورده بود.انصاف نبود خیانت کردن به موسیقی .عاشق چیز دیگر شدن که از جنس نور است و صدا نیست.دو عاشقانه که در یک دل جا نمی شود.سالها کنار پنجره ایستادن و فوتبال بازی کردن سرخوشانه ی هم محلی هارابا لذت تمرین پیانو عوض نکردم گویا بیماری اختصاصی من بود که کشید تا غربت سرزمین های دیگر . شکر میکنم که موسیقی سر انجام مرا با خود برد اما دلم را نشکست و مرا دوباره رساند به سینما تا شاید بخشی از خاطره تصویری و صدایی شما باشم نزدیک به بیست سال و شاید بعضی هایتان با ترانه هایم عاشق شوید شریک یکدیگربشویم جایی ،لحظه ی . این دوازده کار موسیقی فیلم ۲ سال اخیر سهم عاشقی من است به سینما ،موسیقی و شما که نازنین هستید»

CD I

http://www.mediafire.com/?806udbc2c0q89ol

CD II

http://www.mediafire.com/?a3401oqhelgjebc

 منبع: http://www.shabzendeha.org


پ.ن:حتما باهندزفری یا صدای بلندگوش کنید چون هیچ لطفی نداره بدون اونا...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 10:50 توسط م ح د ث ه

امروز فهمیدم عجب زندگی چندشی دارم.امروز

فهمیدم چقدر دلم میخواد مدرسمو با آدمای توش بغل کنم امروز فهمیدم چقدر

از آدمای اطرافم خوشم میاد حتی عاشق اونایی شدم که حالم ازشون به هم

میخوره.امروز فهمیدم چقدر سیما محشره چقدر دستای زینب نرمه چقدر سپیده

جون میده برا بغل کردن چقدر فاطمه معرکه اس برا حس خالی کردن.امروز فهمیدم

کلاسمون به چیزی داره که تاحالا کلاسام نداشتن امروز فهمیدم چقدر دوس دارم لعنت

بفرستم به شانسم تا اونجایی که بمیرم.امروز فهمیدم که چقدر از زندگیم بدم میاد

امروز اولین باری بود تو عمرم که تو راه مدرسه گریه میکردم.امروز ...امروز....وای

امروز جزو 10روز محشرعمرم بود.یه روز بانمک یه روز روشن یه روز واقعا گوگولی

وای که چقد امروزو دوس داشتم.امروز فهمیدم که چقدر پروانه های چاوشیو دوس

دارم.امروز فهمیدم که چقدر بدبختم چون هیچکس بهم اهمیت نمیده امروز فهمیدم

چقدر خوشبختم چون همه امروز بهم احساس خوشبختی دادن.ازامروز متنفرم

عاشق امروزم....وای که چه حالی میده تو دستشویی جلو آینه آروم گریه کردن

طوری که کسی هق هقتو نفهمه و تو آروم دستمال دستشوییو بکنی و اشکاتو

پاک کنی و بیای بیرون و بخندی و هیچکس نفهمه چی شده بود و هیچکس نفهمه

گریه کرده بودی برا روزی که ازش متنفری...براروزی که عاشقشی...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:34 توسط م ح د ث ه

دستمو میذارم رو دیوار رو تختم که الان روش نشستم رو پتو رو صورتم و رو دستام. انگشتامو لمس میکنم یه چیزی توشونه یه نیروی بزرگ یه چیز معرکه نگا میکنم به سقف.سقف چشم در آورده و زل زده بهم.من عاشق این زل زدنم.دوروبرم  یهو پراز نور و صدا میشه.انگارصدای خنده هم میاد.یه چیزی میخوام و یه چیزدیگه میگه اون چیز تو اتاقته میام تو اتاق همون لحظه ی اول جذبش میشم برش میدارم تا5ساعت.روتموم چیزاش دقت کردم.تموم که شد میخواستم ازاول شروع کنم و فردا دوباره ازاول شروع میکنم.تموم که شد گریه کردم گریه ای که حالم جااومد هیچکس نبود.دادزدم خدا خدا خدا...دوستت دارم خیییییییییییییلی دوستت دارم مرسی که تنهام نمیذاری مرسی که وجود داری و وجودت وجود مارو ساخت .خدایا بهت قول میدم ازاین به بعد بارون که شد همش تا آخربارون بیام زیرش و قول میدم گریه کنم.خدا تو هم بهم قول بده زیر بارون دستمو بگیری.باهم گریه کنیم دست تو دست هم.خدایا باهام حرف بزن بهم بگو هرچیزی رو که دوس داری بهم بگو چقددلت پره از آدماولی دوسشون داری چون مخلوقتن بگو بگو بگو منم تا آخر حرفات گریه میکنم و تا جا دارم داد میزنم خدا خدا خدا.داد میزنم تا آخر دنیا تا جایی که فقط من باشم و تو....خدا خییییییییییلی وقت بود باهات حرف نزده بودم...وای چقدرآرومم میکنی بیشتراز هرچیزی.... دستمو میذارم رو دیوار رو تختم که الان روش نشستم رو پتو رو صورتم و رو دستام. انگشتامو لمس میکنم یه چیزی توشونه یه نیروی بزرگ یه چیز معرکه...کتابمو بر میدارم و ازش تشکر میکنم که5 ساعت منو عاشق خدام کرد و نگا به کتاب کردم و روی تک تک کلمات جلد کتاب رو بوسیدم:روی ماه خداوند راببوس.....

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:40 توسط م ح د ث ه|

این آپ مخصوص 21 دختره که امسالمو ساختن...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:28 توسط م ح د ث ه|

خندم میاد الکی.دوس دارم بخندم نمیدونم چرا.بخندم درحالی که میخوام گریه کنم.خیلی باحاله برعکس شه یعنی

 وقتی گریت میاد بخندی بعدش وقتی خندت میاد گریه کنی.جالب میشه.عید مزخرف بود(عیدتون مبارک راستی)لوس

 و چندش و بی مزه.این چند شب فقط کارم گریه بود و گریه.اشکم میومد و نمیتونستم نگهش دارم.هه خندمم میگرفت

 خلاصه درکل عید پر اشک و آهی بود.خواب زیاد میبینم نمازامو نمیخونم بعد چن روز هول هولکی قضاشومیخونم اصلا

یه وضعی درست شده نمیدونم چه وضعیه  ولی دوسش دارم گرچه تلخه گرچه لوسه ولی اوضاع غمناک الانمو دوس

دارم.وقتی گریم میگرفت کتاب میخوندم دردمو دوا نکرد آهنگ گوش دادم حتی چاوشی و دی برگ ولی خوب نشدم

فیلمم زیاد دیدم درست نشد.هنوزم دیوونه بودم با کلی فکر و خیال و ترس و استرس و گریه گرچه هییییییییچ کس

اینارو ندید و اینایی که میگم یه اعترافه.یه کتاب اومد دستم:برتون به روایت برتون.انگار از آسمون نازل شد.شروع کردم

بیشتر از قبل عاشق تیم برتون شدم.حرکاتش دیوونه بازیاش خصوصا اعصاب خردیاش وقتی کساییو رو از دست داد....

وای عاشقش شدم.اون کتاب برا3روز نگهم داشت تو عید.پیش خودم گفتم راهش همینه:تیم برتون.شروع کردم

شب ها رو دیوونه میشدم و گریه میکردم و اکتفا میکردم به جمله ی مصطفی مستور:هرکس روزی دوبار گریه نکنه

بازندگی مشکل داره!ولی روزا نمیذاشتم فکر و خیال برم داره تا گریم میگرفت و افسرده میشدم یه فیلم از تیم

میذاشتم و ایندفعه با یه حس دیگه میدیدم و اعتراف میکنم خیلی چیزا از فیلماش فهمیدم که نفهمیده بودم...

با آلیس پریدم تو حفره ای که زندگیشو عوض کرد تو چشمای سوئینی خیره شدم با خوشحالی بچه هایی که

رفتن کارخونه شکلات شادی کردم عاشق اسکلتای عروس مرده شدم و حتی به ادوود دیوونه هم علاقه مند

شدم...میتونم بگم عیدم با تیم گذاشت اگه الان میدیدمش بغلش میکردم و میگفتم ممنون که تا آخر عید از

دیوونگی بیرونم آوردی تیم عزیز....ممنون

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:46 توسط م ح د ث ه|

حوصله ندارم فردا امتحان شیمی دارم خستم.این آخرین آپ امسالمه تا سال1391که اصلا حس خوبی بهش ندارم خداحافظ(ادامه مطلبم فقط مخصوص 1 نفره)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:9 توسط م ح د ث ه

خیلی وقته فکرمیکنم به همه چی.آمار فکرام بدزده بالا.اعصاب ندارم یه

چیزی میخوام یا یه کسی که نمیدونم کیه یا چیه؟نه حس خوبیه نه بد

کلا الان تو حالت خلسه ام حس میکنم یکی دوماهه یه چیزی داره زندگیمو

کنترل میکنه و عقب جلو میبره که اون نفرمن نیستم حوصله هیچکسو ندارم

هیچکس هیچکس گاهی حوصله ی یکی دونفرو پیدا میکنم که اونام تو

خیال منن و یه جورایی دوست خیالین.نمازام همه قضامیشه از خیلیا بدم

اومده...اصلا نمیدونم چه مرگمه.اسکارنزدیکه تو دورشته اصغر فرهادی

نامزد شد.رقیب وودی آلنه.منم که هردوشونو 1اندازه دوس دارم!تاکور

شود هرآن که نتواند ببیند راستی عجیب خالیه جای یوسف پیامبر تو

اسکار.البته اگه نامزدم میشد چون جایزش صهیونیستیه و فاسده عمو

فرج نمیومد!اه بدم میاد ازاین بشر.فردا میرم مشهد.خواستم حلالیت

بخوام ازاونایی که نمیتونم مستقیما حلالیت بگیرم.دلم برا حرم تنگ شده

نیاز به یه سفر اساسی داشتم.دست مدرسه دردنکنه فهمیده دردمو

فکرکنم.خلاصه دعاتون میکنم من میرم تا1هفته دیگه.خیلی دلم براتون

میتنگه برای نت.چون من هرروز اینترنت افتادم سخته.خیلی دوستون دارم

حلال کنید.خداجافظ

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:18 توسط م ح د ث ه|

سلام خوبین؟چقدر دلم واسه وبا تنگیده بود که بیام و پست بذارم.کلا

وقتی پست میذارم حس خوبی بهم دست میده.امسال چه سال یه

نواختیه.البته قبل از مهر فکرمیکردم وحشتناکه ولی خیلیم وحشتناک نیس

شیمی و بینش امسال واقعا اعصاب منو خرد میکنه ولی عاشق

ادبیاتم.درساامسال خیلی بیشتر دوس دارم نسبت به پارسال با علاقه ی

بیشتری میخونم استادام شاید محشر کامل نباشن ولی بیشترشونو

دوس دارم کاری به درس دادنشون ندارم ولی نسبت به معلمای پارسالم

باهاشون راحت ترم  

 دوستای بدکی پیدانکردم سپیده مث خودم خله.خیلی آدم

محشریه واقعا دوسش دارم و ازاین که هرروز صبح تا ظهر باهاشم خیلی

لذت میبرم بچه ها کلاسمون شاید خییییییلی عالی نباشن و از کلاسای

پارسالم بهترن و هیچی نشده کلی قرار گذاشتیم همه باهم بریم

بیرون.واقعا بچه های گلین درکل داره اوضاع بهترمیشه چون سعی میکنم

بهش بهتر نگاه کنم.امسال سال بدی نیس ولی یکنواخته.درکل این روزا

حالم خیلی خوبه. .دیگهههههههههههه........هیچی خبری نیس راستی

محرم رو تسلیت میگم.امسال هیئتا شکوهشون از پارسال کم تر بود بچه

که بودم هیئتا عالی بود.ولی حالا خیلی بیمزه شدن و تعداد افراد کم

تر...نمیدونم.چقدر فرق کرده زمانای قدیم باحالا دلم واسه همه چیزای

قدیمیم تنگ شده و واسه بچگیام.راستی دخترخالم به دنیااومد.ماندانا

کوچولو! مامانم رفته تهران ببیندش.میخوام ماندانارو مث مبینا ببینم و

باهاش مث خواهرم رفتارکنم.بلکه دلم کمتربرای مبینا تنگ شه.درکل این

روزا روزای خوبین.اگه خدابخواد بعدازترم1 میریم مشهد برااردو.حتما دعاتون

میکنم.دلم براتون تنگ شده بود.فعلا باااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:0 توسط م ح د ث ه|

سلام خوبید؟منم خوبم مر30.چند وقته اصلا حال و حوصله ندارم بیام و

بنویسم.اه خیلی این روزام مزخرفه.اعصاب ندارم درس خوندنم نمیاد حس

میکنم تنهام دوستام پیشم نیستن....پاییز امسال بدون اغراق بدترین پاییز

عمرمه هرچقدم سعی میکنم همونطور که شماها میگین خوب به زندگی

نگاه کنم نمیتونم.زندگیم بامن لج داره...امروز بااین که خیلی درس دارم

به خاطر قیصر عزیزم اومدم ایشون 8آبان فوت کردن و من ازاون موقع اصلا

یادم نبود بیام و به خاطز ارادتم به استاد پست بذارم ولی حالا اومدم تا

برای عزیز ترین شاعر زندگیم و یکی از بزرگترین و موثر ترین آدمای عمرم

یه نوشته ای از خودشونو بذارم.ازتون میخوام بعد از این پست یه فاتحه

برای قیصر امین پور عزیزم بفرستید.مر30 فعلا بای


حرف‌های ما هنوز ناتمام ....

تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود

آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی



ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود!


قیصر امین ‌پور

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 15:47 توسط م ح د ث ه|

سلام بلاخره همت کردم بیام و آپ کنم نمیدونم چی دستمو گرفته و وادارم کرده بیام 

و نصفه شبی شروع کنم نوشتن اونم با چشمایی که تازه گریشون تموم شده.از مهر

متنفرم از آبان از آذر از پاییز.از همون برگ های خوشگل نارنجی که سوژه ی نقاشی

پیکاسو و داوینچی و نقاشا و موضوع شعر شاعرا و نویسنده هاهستن متنفرم از موضوع

انشای پاییز بچه ها متنفرم از این هوای ابری و پر از ابر و بارون متنفرم از همه چیز

پاییز بدم میاد.از شعر باز آمد بوی ماه مدرسه بدم میاد از همه چیز پاییز بدم میاد

چون تو پاییز ذره ذره تموم میشم و هیچکس نمیفهمه.از پاییز همیشه بدم میاد

از بارونش از ابراش و از بوی اون بدم میاد.پاییز برای من یه کابوسه یه کابوس نارنجی

با بوی جامدادی و کیف و کفش های مدرسه پاییز برام نماد حالت تهوع و مرگه.چند

وقته به خودکشی فکرمیکنم.تاچندقدمیش میرم تا یاد خدا میفتم خجالت میکشم.

چند شبه پشت سر هم گریه میکنم.آروم و بی صدا...چند شبه حالم از خودم به

هم میخوره چند شبه شبام شب نیس.وقتی یاد تنهایی های آیندم و بیماری

نزدیکانم و مرگ خواهرم میفتم میخوام بمیرم.دلم برای خواهرم تنگ شده گرچه از نزدیک

ندیدمش ولی دلم میخواد یکی تو خونه بدوه و بخنده و جیغ بزنه و بهش بگم آبجی.

یاد معصومیتش که میفتم که چجوری اون همه دردو زیر دستگاه تحمل میکرد...من

آدم خوشبختی بودم ولی وقتی مبینا مرد همون مبینای 7 ماهه تموم زندگیم تباه

شد خندون بودم درحالی که تو دلم 100درجه بالاتر از آشوب بود.خیلی چیزا نابود

شد برام وقتی مرد.خیلی بهم ضربه وارد شد.الان نمیتونم شاد و شنگول بنویسم

مغذرت میخوام فقط خواستم همینطور که گریه میکنم یه ذره خالی شم.از

افسردگی مهر و تنهاییم و خواهرم.واقعا هم آروم شدم.خیلی آروم شدم....

دوستون دارم چون نمیدونم شمایی که وبمو میخونین کیا هستین ولی دوستون

دارم چون حس میکنم باید داشته باشم.خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 1:14 توسط م ح د ث ه|

سلام خداییش نه دوست دارم به خودم الانو کوفت کنم نه به شماها.ولی

الان میخوام قشنگ بشینم گریه کنم الان فحش میدین که حالم به هم خورد

اینقدر اعصاب خرد کردی بااین گریه هات اه خاک توسرت بگین بگین ولی

به خدا تو خودم مونده بودم و حالم بد بود هیچ جایی نمیتونم برم و درددلامو

بگم جز تو این وبلاگ دیگه نمیخوام حرفای کلیشه ای زندگی سخته وتلخه

و کوفته و ....بگم نه اصلا فقط الان دلم پره همین کاش این پر بودنشو

خالی میگردم الان لجم گرفته از به اصطلاح آدمای زودقضاوت کن و آدمایی

که میخوان بگن دختر یا پسر پیغمبرن و نیستن آدمایی که مثل .....ها راه

میرن میگن ما از غرور و دروغ متنفریم درحالی که دارن میترکن اینقدر

دروغ میگن و مغرورن...تقریبا الان حالم به هم میخوره میدونم دودقیقه

بعد خوب میشم الان دارم فکرمیکنم چقدر بدبخت خوشبختم.چه بدبختیم

که تنهای تنها شدم و چه خوشبختیم که مثل خیلی آدما خیلی دروغ

نمیگم واگه گفتم اینقدر اعصابم خردمیشه که میرم راستشو میگم

اصلا هم از خودم تعریف نمیکنم میگم که منم حدود40درصد دروغگو ام

اه کوفت حالم به هم خورد اینقدر دروغ دروغ کردم.چقدر زندگی کلیشه

ایه.چرا اینجوریه؟پس چرا نمیمیریم؟

انگار مدتی است که احساس می کنم،


خاکستری از دو سه سالِ گذشته ام


احساس می کنم که کمی دیر است!


دیگر نمی توانم هر وقت خواستم


در بیست سالگی متولد شوم


انگار، فرصت برای حادثه از دست رفته است


از ما گذشته است که کاری کنیم


کاری که دیگران نتوانند


فرصت برای حرف زیاد است ، اما...


اما اگر گریسته باشی...


آه ... مردن چقدر حوصله می خواهد


بی آنکه در سراسر عمرت، 


یک روز ، یک نفس، بی حس مرگ زیسته باشی !


انگار این سالها که می گذرد،


چندان که لازم است، دیوانه نیستم!


احساس می کنم که پس از مرگ ،


عاقبت ، یک روز ، دیوانه می شوم !


شاید برای حادثه باید گاهی


کمی عجیب تر از این باشم


با این همه تفاوت، احساس می کنم


که کمی بی تفاوتی، بد نیست


حس می کنم که انگار، نامم کمی کج است


و نام خانوادگی ام ، نیز از این هوای سربی خسته است


امضای تازه ی من ، دیگرامضای روزهای دبستان نیست


ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم


ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم...


آنجا که ناگهان، یک روز


نام کوچکم از دستم افتاد،


و لابه لای خاطره ها گم شد


آنجا ، که یک کودک غریبه


با چشم های کودکیِ من نشسته است


از دور لبخند او چه قدر شبیه من است !


آه ، ای شباهت دور!


ای چشم های مغرور !


این روزها که جرأت دیوانگی کم است


بگذار، باز هم به تو برگردم !


بگذار دست کم، گاهی، تو را به خواب ببینم!


بگذار در خیال تو باشم!


بگذار ...


بگذریم!


این روزها، خیلی برای گریه دلم تنگ است !



(قیصر امین پور )

الان بهتر شدم این وبلاگ نبود دق میکردم نمازروزه هاتون قبول التماس دعا.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 1:33 توسط م ح د ث ه|

 

سلام خوبید؟منم خوبم فعلا دارم از گشنگی میمیرم به قول شادی 70درصد

تفریحمون خوردن و لمبوندن بود که اونم رفت.ماه رمضون رسید و امروز روز

اوله خیلی خیلی خیلی تبریک میگم دور از گرمای هوا و گشنگی وتشنگی

خیلی ماه جذابیه حال میکنه آدم تو ماه رمضون.آخییییییی فکرکن بشینی تا

صبح بیدار باشی بعد تا عصر بخوابی بعد ماه عسلوببینی( ای جان ماه

عسل(برای  در آوردن لج بعضیا)بعد ربنا بعد اسم های خدا بعد افطار....وای

عاشق ماه رمضونم...نازی!ایشالله هم برامن و هم براشما ماه خوبی باشه

اول این آهنگ Have you really loved a woman رو بدانلودین.قدیمیه ولی

محشر میخونه خوانندش برایان آدامزه خیلی صداشو دوس دارم.من دانلود

کردم بعد یادم رفت لینکش کجا بود که فیلتر نبود ببخشید دیگه خودتون

زحمت بکشین.آی خدا آب میخوام چقدر سخته ولی باحاله آهان راستی

خیلی تیم برتون رو دوس دارم واقعا مرد روشنفکریه.من نمیدونم کارگردانه

نویسنده اس نقاشه چیه ولی میدونم از هر انگشتش 100تا هنر میباره.

واقعا آدم باحالیه جزو 3کارگردان برتر دنیا شده یه نمایشگاه از نقاشیشاش

زده نقاشاشو دوس دارم چون بچگانه اس و خوشگله و خیلی راحت

باهاش ارتباط برقرار میکنم برعکس دختر عمم که میگه این یارو دیوونس!

حالا ببینین چن تانقاشیاشو به نظر من باحالن.(شاید عکسا برا بعضی مانیتورا

بازنشه پس بیزحمت برین همون آدرسی که خط آخر دادم)



Open in new window

 


همسرتیم برتون هلنابونهم کارتره که دوبار نامزد اسکار شدهتو هری پاتر و سخنرانی پادشاه و سوئینی تاد و آلیس و رز سرخ بازی کرده.

عاشق خودش و بازیشم خیلی هردوتاشونو دوس دارم.راستیییییییییییییی

به این 3تا سوال جواب بدین:

1:اگه قرار بود قبل از این که به دنیا بیایین خودتون قدرت تصمیم گیری

داشتین اسمتونو چی میذاشتین و تو کدوم کشور میخواستین باشین؟

2:بهترین جمله ای که تو عمرتون شنیدین و هیچوقت فراموش نمیکنین؟

3:نظرتون راجع به این دنیا چیه؟

الان فکرمیکنین قاط زدم و چرت و پرت میگم آره خب قاط که زدم ولی

جواب بدین باشه؟فعلا خداحافظ همهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!(برا دیدن همه نقاشیاش برین http://www.khabaronline.ir/news-43204.aspx)

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 15:5 توسط م ح د ث ه|

سلام این روزا حال من خوب نیس شما چطور؟حالم خوب نیس چون

1:چطور میتونم تو این دنیایی که پر از کودک آزاری و جنایت و قتل و کلی

کثافت کاری دیگه هست خوب باشم؟لابد میگی به تو چه؟کسی به تو

کاری نداره؟درسته  ولی منی که این خبرارو میشنوم واقعا اعصابم خرد

میشه وقتی قیافه ی پژمرده و چشمای کبود امید رو میبینم که مامانش

واسه دوگرم مواد اینطوری باهاش رفتار میکنه اعصابم خرد میشه وقتی

آمنه رو میبینم که روصورتش اسید پاشیدن یا مهسایی که از پشت بهش

چاقوزدن یا روح الله داداشی آروم رو میبینم که به قتل رسوندنش یا نخبه

ای که ترورش کردن یا یا یا یا هزار تا یا دیگه....چطور خوب باشم؟تازگیا یه

ترسوی تمام عیارم یه جیک صدا کافیه تا از جام بپرم...آدم ترسو و بزدلی

شدم تازگیا.حالم خوب نیس چون2:به این نتیجه رسیدم من خودم

نیستم.چون با هر آدمی تو زندگیم جوری رفتارمیکنم که دوس داشته باشه

یعنی خودمو هم رنگ و هم شکل اون میکنم تاباهام احساس راحتی کنه

دیگه از این چند نقابی بودن خسته شدم خودمو میخوام صاف و ساده

بدون هیچ نقابی...راستی چه حس خوبی داره شبا بیدار باشی و تا

3الی4نصفه شب مثل بچه ها تاب بازی کنی و به هرچی تو این دنیاس تو

تاریکی فکرکنی من هرشب میکنم این کارو.محشره.دعا کنین هم این

ترس لعنتیم از بین بره هم این نقاب های زشت و رنگیم...


پی نوشت:مرگ من اگه کسی آدرس سایتی داره که فیلم سوئینی تادو میشه به صورت چند پارتی دانلود کرد خبر بده مر30.فعلا خداحافظ
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 16:20 توسط م ح د ث ه|

سلام خوبید؟وای دلم یه ذره شده بود براتون خوبید؟چه خبر؟تابستون

خوش میگذره؟به من که اصلا.فکرمیکردم یه ذره خوش بگذره نه مثل اینکه

حال نمیده.خوبید؟راستی از دوستام دارم جدامیشم.خیلی باخودم و

خودشون واین موضوع کلنجاررفتم ولی دارم واقعا جدامیشم و خیییییییییلی

ناراحتم چون اونا دوستم نبودن خواهرم بودن ولی خیلی دلم برا همه

کاراشون و همشون تنگ میشه.جرمم دیدم بدک نبود نه خیلی محشر بود

اونطور که منتقدا میگن نه خلی بد بود.شکلات داغو امروز دیدم خیلی

دوسش  دارم کلا بافضاش و آدماش خوب ارتباط برقرار کردم

خیییییییییییییییییلی خوشم اومد.دیروز کتاب کمیک استریپ بزرگمهر

حسین پورو خوندم وای محشر بود کتابای عرفان نظر آهاریم قشنگه

میخونمش یاد قیصر میفتم آهنگم که هیچی چرا آهنگای سلنا گومز هست

خیلی محشره.مسافرتم که فعلا هیچی کلاس ملاسم که تعطیلیم تقریبا

بسکتبالو در رفتم یه جورایی از زیرش فقط زبان خاک برسرو میرم که ازش

متنفرم  ودیگر هیچ.برامسافرتم که قیامته تو خونه یکی میگه همدان یکی

میگه شمال یکی میگه اذربایجان شرقی.من میگم کیش یه جوراییم دارم

به تصویب میرسونم راستی دلم واسه شادمهر عقیلی تنگ شده خیلی

دوسش دارم بعد از محسن چاوشی بچه خوبیه.راستی امروز داشتم

میفکریدم ما آدما اگه یکیمونو بکشن میبریمش تادادگاه و کجا و کجا و تا

پول مرحومو از حلقوم یارو نکشیم میمیریم بعد میام خیلی ریلکس مورچه

هارو میکشیم اگه خدای نکرده مثلا پدرتون رویکی بکشه شما میکشین اون یارو

رو ولی خیلی راحت یه مورچه ای رو میکشیم که ممکنه پدر یه خانواده

باشه.وای که ما آدما عجب حیوونای عجیبی هستیم به کسی برنخوره

ها.من دوست داشتم مگس باشم که وارد خونه ها بشم و زندگی ها و

آدمای مختلفو ببینم راستی رسما تصمیم گرفتم برم

روانشناسی.اخییییییییییی چه پست طولانی ای شد داشتم میپکیدم.خب

دیگه مثل این بیکارا نشین مزخرفات منو گوش بدین فعلا بااااااااااااااااااااااای


نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 19:32 توسط م ح د ث ه|

سلام خوبین؟خوشین؟دماغا چاقه؟تابستون خوش میگذره؟به من که اصلا!

مزخرف ترین تابستون عمرمه.....نه پارسال بدتربود بازم این بهتره خداروشکر

هیچی نشده امتحانامو که دادم فرداش رفتیم تهران.بدنبود خداییش خوش

گذشت مگه میشه با آقا حمید بدبگذره؟راستی خاله ام 3ماهش شده قیافش

ته خنده اس ولی براش دعا کنین دکترش گفته یه ذره دیگه لاغر شه بچه

سقطه.مرده شور این بچه داری مریمو ببرن.یک بی سلیقه ایه. میگه

اگه دختر باشه تینا(اسم ماشینی که ایرانیای فرهیخته ی ما ساختن!)پسر

باشه کورش!یکی نیس بگه آدم عاقل اینام اسمن؟اه.راستی باورم و باورت

و باورمون نمیشه که معدلم20 شدوانضباطم عالی و چون الان ساره مث

اسکلا بااون لحن رومخش میگه فهمیدیم!!!پس میگم که ما6تاتفنگدار

هممون عالی و20 شدیم تا چشم بعضیا....خیر سرم میخوام بچه خوبی

شم هی فحش ندم نمیذارین دیگه.راستی جمعه این هفته تولدمه.دقیقا

روز کنکور فکرکنم برو بچ تجربی.چه روز نحسی.کلا نحسم.برای ثابت

شدن این موضوع به استخر ببخشید محسن جان استلخ دوشنبه این

هفته مراجعه کنین راستی یه کتاب گرفتم اسمش بیست بیسته.20 تا

داستان از 20 نویسنده اس که نوبل گرفتن.محشره.یدونه ام گرفتم به اسم

40انشا.ته خنده اس از جلال سعیدیه تو مجله چلچرلغ مینوشت کاراش

محشره.این از پیشنهاد کتاب البته ماه هفت شب بهاره رهنما(ساره فحش

ندیا)تصویردوریان گری اسکار وایلدهم قشنگن.از نظر آهنگم هیچ آلبوم

قشنگی به بازار نیومده خودتون بشینین آهنگ دانلودکنین اونم اسپانیایی

راستی دارم اسپانیایی تمرین میکنم هرروز میرم کلمه هاشو حفظ میکنم

از تموم زبانای دنیا مثل فارسی و عربی و انگلیسی باعرض معذرت از مردم ایران و دنیا و خانم دهقانی

و خانم ثابت و خانم خبره و خانم افضلی اسپانیایی از همشون بهتره.

میدونم جز مریم خ هیچکی بامن هم عقیده نیس!خلاصه فیلمم که ورود

آقایان ممنوع و البته جرم که این جمعه اگه خدابخوادمیریم میبینیم بهتون

خبر میدم چه جوریاس.دیگه خوش بگذره دعا بکنین کلاس بسکتبالم از

سر مامانم بیفته.اه بابا نمیخوام برم زوره مگه؟تابرنامه ی بعد بای بای بای

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 12:26 توسط م ح د ث ه|

زندگیم خسته کننده شده و کسل و بی روح.خستم خیلی خستم تازگیا 

میخوام برم.کجاش مهم نیس فقط برم.دلم میخواد یه آدم تازه بیاد تو زندگیم

یکی که همه ی افکارش و عقایدش مث من باشه یکی که بخنده و با خنده

های بلندش منم بخندونه یکی که همه ی خستگیایی که از دیگران دارم و

از تنم بندازه بیرون یه آدمی که آدم باشه یکی که درکم کنه و منو به خودم

برسونه.تازگیا فهمیدم من نه تنها برای دیگران

نقش بازی میکنم که خودمم برا خودم یه غریبه ام میخوام خودمو کشف

کنم بفهمم کیم چه هدفی دارم؟خسته شدم از خودم.کاش یکی پیداش

شه....کاش.

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 18:38 توسط م ح د ث ه|

تازگیا فقط یه نفرو میخوام بهش بپرم و سرش دادبزنم و کتکش بزنم.بدم میاد

از زندگی مزخرفم و از آدمای مزخرف زندگی مزخرفم.دیگه واقعا خسته شدم

داره یه غده بزرگ تو دلم پیدامیشه.غده ای از حرفای نگفته ام.دیگه واقعا

دوس دارم هرچی تو دلمه بریزم بیرون اما نمیتونم.وقتی بعضیارومیبینم

که همه درد و مرضشونو بیرون میریزن و کلیم بهش افتخار میکنن از خودم

خوشم میاد که نگهشون میدارم و به هیچکس نمیدم.تو زندگیم هیچکسو

ندیدم که اونقدرباهاش راحت باشم که هرچی دارم بریزم بیرون.تو دنیای

من آدمای زیاد و همه رنگی وجود داره که از همشون شاید فقط 5درصد

اونا رو دوس داشته باشم من از همه بدم میاد حتی از خودم بدم میاد که

اینقدربیعرضه ام که تو زندگیم حتی یه نفرم نیس که بهش اعتماد داشته

باشم.اه خاک تو سرم.گاهی دوس دارم .....نه ولش کن بذار همینجوری

زندگی کنم.زندگی که همش این نیس بالاخره تموم میشه.کاش حداقل

برا من زودتر تموم شه که دیگه میخوام بالا بیارم رو هرچی زندگیه.اه....

خسته شدم اینقدرهرروز جلو همه لبخند زدم در حالی که میخوام گریه

کنم خسته شدم اینقدر بهم کنایه زده شد خسته شدم اینقدر همه منت

روسرم گذاشتن خسته شدم اینقدر همه رودرک کردم و یه نفرم پیدانشد

خودمودرک کنه ....اه بسه دیگه حالم به هم میخوره از همه ی آدما و همه

زندگیا....بسه دیگه.از آدمای زندگیم جز سه چهار نفر متنفرم.خیلی متنفرم

 


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 11:40 توسط م ح د ث ه|

سلام خوبیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین؟خیلی دلم براتون


تنگیده بود چه خبر؟چیکارامیکنین؟من خوبم و بدم دارم همینجور تو امتحانا


میغلتم.اونم چه غلتی!4تاامتحان دادم ولی هرکدوم 4قرن گذشت.امروز


تاریخ دادم آب بود خیلی چرت گرفته بودن.بعدش بافائزه و رویا وزهرارفتیم


ابتداییمون هیچکس منو نشناخت.ولی بدک نبود خوش گذشت الهی

همه ی خاطره ها و بچگیام زنده شد دلم براشون تنگ شده بود.


راستی فوت ناصرحجازی رو تسلیت میگم جالبه شب قبل فوتش کلی


دعابراش کردم  بعد فرداش مرد!!!!!!!!!!روز فوتش یاد روز فوت خسرو


جونم افتادم خیییییلی دلم واسه خسرو تنگ شده خدابیامرزدش.


راستییییییییییییییییییی دوتالینک گذاشتم اولی لینک مراسم کامل جشن


یوروویژن امسال که بدک نبود ولی پارسال قشنگتر بود بعدیم دانلود


 اذربایجان که برنده شده بود امسال و خداییشم ناز اجرا کرده


بودن.لینکا پایینن:


آذربایجان:http://www.sciretech.com/library/media/images/symbols/48x48/download.pngدانلود با فرمت flv
http://www.sciretech.com/library/media/images/symbols/48x48/download.pngدانلود با فرمت Mp4


مراسم کاملش:

Eurovision 2011 Semi Final

ایشالله خوشتون بیاد راستی روزمادر مبارررررررررررررررررررررررررررررررررک


مامان عزیزم بابت تموم خستگیات ممنونم مر30  عاشقتم خیلی گلی


دوست دارم.اینم یه مطلب واسه مامان نسرین نازم و همه ی مامانای


خوبم و خاله ام که به زودی مامان میشه.کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی

دوستون دارم بای تا بعد.

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:6 توسط م ح د ث ه


آخرين مطالب
» حافظو انقدرا دوس ندارم ولی اینو بشدت دوس میدارم...
» حال ما خوب است.................................................
» شک
» دوچرخه و فرشته
» اردیبهشتو دوس دارم...
» دل نوشته ی صبح جمعه در باب حس غروب پنج شنبه...
» اسطوره ی من...
» .......
»
» نسل مظلوم من...
Design By : Pars Skin